تبليغاتX
*.*.*.*.*خانوم گل*.*.*.*.*

*گاهی باید کم باشی ، تا کم بودنت احساس شه..... نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه*

http://img2.tinypic.info/links.php?file=ihmu2znp5x9351uesn6y.jpg

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:58 نويسنده*خانوم گل* |
[URL=http://img2.tinypic.info/][IMG]http://img2.tinypic.info/files/ihmu2znp5x9351uesn6y.jpg[/IMG][/URL]

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:55 نويسنده*خانوم گل* |
http://img2.tinypic.info/viewer.php?file=ihmu2znp5x9351uesn6y.jpg

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:54 نويسنده*خانوم گل* |
سلام...

اين آپ حرفهاي منه براي يكي كه مياد كامنت خصوصي ميذاره

 نميدونم كيه اما ميگه دوستت دارم.........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


آقا يا خانوم يه آشنا تو ك پيغام خصوصي ميذاري لااقل خودتو معرفي كن


تو كي هستي كه سرلغ داداشم رو ميگيري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه نميخواهي بگي كي هستي ديگه نميخوم برام كامنت خصوصي بذاري .

در ضمن من منظورتو از كامنت بعديت نفهميدم چيه؟!!!!


هر حرفي داري واضع و روش بگو و هي آسمون ريسمون نباف


من اصلا يادم نيست تو كي هستي كه بخوام اسمتو بزرگ بنويسم يا كوچيك!!!!!!!!!


من موندم تو كي هستي كه منو دوس داري اما من نميشناسمت و به يادت نميآرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟


اميدوارم دفعه ي بعد با اسم بيايي و برام كامنت بذاري



+ تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 4:46 نويسنده*خانوم گل*
سلام به همه ي دوستاي جيمگل و مهلبون خودم 

به كلبه ي بزرگ و مجلل من خوش اومدين.......صفا آوردين... 


تو اين چند روز كه نيومدم آپ كنم اتفاق خاصي نيوفتاده. اين روزها هم مثل هر روز خدا فقط و

فقط ميگذره و كاري هم به خوش بودن يا نبودنه ما نداره.

هرروز مثل روز قبل......تكرار ، پشت تكرار........

نه تغييري .....نه هيجاني.. نه حتي اضطرابي كه براي چند ثانيه هم كه شده منو از اين سكون و تنهاي 

خلاص كنه!!!!!!!!! 

از اين تكرار مكرر روزها خسته شدم.....نميدونم چيكار كنم تا از اين بي حوصلگي و كسلي دربيام؟!!! 

اينم ميدونم كه باعث يك نواختيزندگيم خودم هستم...

چون نه هدفي دارم، نه اميدي، نه برنامه ي مشخصي براي زندگي كه باهاش خودمو از

اين بيهودگي بودن در آرم 

اما با همه ي اينا از خداي خودم ممنون و شاكرم بابت همه ي نعمتها و سلامتي كه بهم داده 

تا ازش درست استفاده كنم 

اينبار چون چيزي واسه گفتن ندارم ميخوام براتون چندتا مطلب جالب و خوندني بذارم

اميدوارم خوشتون بياد. 

_________________________________________________________________________


زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت،متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد.اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
زن جوان حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که

 زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست،چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهدو ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد …
یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد…
در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود.
و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود…

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

۱.    سنگ … پس از رها کردن!

۲.    حرف … پس از گفتن!

۳.    موقعیت… پس از پایان یافتن!

۴.    و زمان … پس از گذشتن!

چرا همیشه ما زودقضاوت میکنیم

*************************************************************

پ.ن) يكي با اسم يه آشنا برام كامنت گذاشته كه فك ميكنم بفهم كيه. از همين جا 

بهت خوش آمد ميگم و اميدوارم موفق باشي. يه چيزي ديگه خوشحال ميشم                                  

اون امانتي ها رو بهم برگردوني

پ.ن) اگه دير به دير ميآم آپ ميكنم واسه اينه كه چيزي براي نوشتن ندارم اگه هم چيزي باشه اينجا

ديگه يه مكان عمومي شده  و نميشه همه چي رو توش ثبت كرد.

پ.ن) ميبينم كه داداش فرياد عزيز هم قدم رنجه فرموده و خونه ي مجلل منو صفا داده.                         

خيلي دلم ميخواد يه بار ببينمت تا ببينم اين داداش مهربونم چه شكليه؟؟


همتون رو به خداي بزرگ ميسپارم


+ تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:0 نويسنده*خانوم گل* |

http://WWW.M0ZHGAN.BLOGFA.COM