سلام به برو بچه های وبلاگی عزیز...........
خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟
خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟
سرحالین؟؟؟؟؟؟؟؟
کوکین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که به لطف خدا هم خوبم ، هم خوشم ، هم سرحالم ، هم کوکم............................
اخه امروز خدا بارون رحمتش رو از صبح تا حالا داره رو سرمون مبارونه..........
خدایا میدونم که خودت هم میدونی وقتی بارون میباره خیلی بیشتراز روزای آفتابی حست میکنم و با یادتم ولی دوس دارم اینجا هم فریاد بزنم که خدااااااا خیلی دوستتتتتت دارم خیلی بیشتر از روزای دیگه به خاطر همه ی لطفهایی که در حقم کردی و میکنی.........
خدا جونم میدونم تو هم منه حقیر و دوس داری و در همه حال به فکرمی اگه غیر از این بود مطمئنا الان این بارون قشنگ نمیبارید................
خدا جون خیلی خوب و مهربونی ........ددددددددمت گررررررررم
خدا جونم ببخشید که اینقد راحت باهات حرف میزنم آخه دلم میهخواد اینجا که فقط و فقط ماله خودمه راحته راحت باشم و حسابی باهات حال کنم.........
شاید شماهایی که میایین و وبلاگ منو میخونین پیش خودت بگین این دختر پاک دیوونه شده............
آره عزیزان من دیوونه شدم ........... بدجورم دیوونه شدم ............میدونین چرا؟؟؟
براتون میگم : واسه اینکه امروز بعد از ماهها شایدم سالها نزدیکی خدارو به خودم حس کردم............
فکر نکنین اتفاق غیر منتظره یا فوق العاده ایی افتاده...نه هیچ اتفاقی نیوفتاده........(البته از نظر بقیه)......
از نظر خودم باریدن باران اونم یه ریزدر طول شبانه روز بزرگترین اتفاقه...... نمیدونم کی با این نظر من موافقه؟؟/ هرکی موافقه بیاد بگه.......
خوب دیگه برم سر وقت خاطراته امروزم.......
صبح تو آشپزخونه بودم که فاطی (خواهر محمد)صدام زد گفت بیا ببین چه بارونی میباره.......
وقتی اومدم تو حیاط دیدم .بعععععععععععله خدا امروز اینجور که معلومه میخواد حسابی به بنده هاش صفا بده........
بعد از صرف صبحونه زنگ زدم به نامزدی گفتم اگه وقت داری بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم.......نامزدی اومد اما مثل همیشه قبول نکرد پیاده قدم بزنیم گفت بیا با ماشین منم مثل یه دخمل خوب و حرف گوش کن قبول کردم (البته بخاطراینکه حالم خراب نشه لج نکردم و باهاش رفتم آخه حیف این هوا نیس که بدقلقی کنم)
بعد از یکی دو ساعت گشتن تو شهر منو رسوند خونمون نامزدی هم رفت سر کار.......
تا ظهر ساعت سه که وقت آرایشگاه داشتم.
ساعت 3 محمد اومد دنبالم منو رسوند آرایشگا خودشم رفت....وای چند ساعت باید بشینم یه جا هی فک بزنم و فک زدن بقیه رو بشنوم....همیشه همینجور بودم از رفتن به آرایشگاه بیزارم ..درد و زجرش یه طرف علافی و بی حوصلگیش هم یه طرف دیگه.. البته شانس آوردم بخاطر بارونی بودن هوا آرایشگاه خلوت بود....بعد از دو ساعت علافی باز زنگ زدم به محمد اومد دنبالم از اونورم رفتیم بازار....
الان هم بعد محمد و داداش علی رفت بیرون بگردن بنده هم پشت کامپیوتر نشستم و این مطالب و میتایپم
خوووووووووب این هم از آپ امروز خانوم گل......
مح_________________مدم دوس______________ت دار________________م
تا آپ بعدی........

خدا نگهدار همتون..........

بعدا نوشت : این آپ مربوط به دیروز بوده بنا به دلایلی دیروز نتونستم آپ کنم برای همین امروز براتون آپ کردم
