تبليغاتX
*.*.*.*.*خانوم گل*.*.*.*.*
*.*.*.*.*خانوم گل*.*.*.*.*
و این منم...... زنی با کوله باری از تجربه های خوب وبد.............!!!!!!!!!!!!!
 

سلام......

 

بعضي وقتا چنان مشکلات مارواحاطه ميکنن که حتي فرصت يه لحظه فکر کردن رو از ما ميگيرن چه برسه به اينکه وقت کنيم به کاراي متفرقه مون برسيم مثل آپ کردن وبلاگ

با اينکه هنوز وارد زنگي مشترک نشدم اما از هر طرف که نگاه ميکنم مشکلات منو محاصره کردن .....نميدونم شايد من زيادي حساسم و از کوچکترين مسئله براي خودم يه مشکل بزرگ ميسازم!!!!!!!!

اما تاجايي که خودمو ميشناسم من يه همچين آدمي نبودم
.اتفاقا برعکس هميشه سعي ميکردم با مشکلاتم به راحتي کنار بيام و آروم آروم و با تفکر درست اونا رو حل کنم....

از وقتي با محمد عقد کردم تا بياييم مشکل قبلي رو رفع و رجوع کنيم يه مشکل تازه از راه ميرسه و اعصابمونو به هم ميريزه.......

 

نميخوام ناشکري کنم..خدارو شکر روزاي خوب و بدونه مشکل هم داشتيم .....

روزايي که از ثانيه ثانيه اش لذت برديم و خوشبختي رو با تمامه وجودمون لمس کرديم ........اما خوب .........

 

خيلي از روزها خودمون الکي اعصاب خودمونو به هم ميريزيم.......

مثلا همين ديشب به خاطر هيچ و پوچ باهم بحثمون شد وتا ظهر باهم قهربوديم........

 

وقتي ميشينم به کارا و قهرو آشتيهامون فکر ميکنم خنده ام ميگيره... ..آخه گاهي وقتا اين بحث و جدلهاي ما واقعا بچگونه اس.......

بيشترشم تقصير منه........ميدونين چرا؟

چون اين خانوم گل هنوزم که هنوزه توعالم بچگيش زندگي ميکنه..........ومثل بچه ها هي بهونه هاي الکي ميگيره.....

از همون اول آشناييمون خودمو مثل بچه ها براي نامزدي لوس ميکردم نامزدي هم هي نازمو ميکشيد.......

وقتايي که جدي ميشم نامزدي ميگه خانوم گل اصلا بهت نميآد مثل آدم بزرگا حرف بزني...طفلک اين نامزدي هم به رفتاره کودکانه ي من عادت کرده

 

فکر کنم بيشتر زنها اين لوس بازي هايي که دارم ميگم رو تجربه کردن.....براي من يکي که خيلي شيرينه و حال ميکنم.....مخصوصا وقتي نامزدي بغلم ميکنه و سرمو ميبوسه........

وقتي ميرم تو بغلش مثل بچه ها تو بغلش گم ميشم.........آخه قده من دقيقا تا روي سينه ي نامزديه..وقتي ميپرم بغلش سرم درست روي سينه اش قرار ميگيره...........ديوونه شدم نه..؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 

اون موقع که تو بغلشم و به صداي قلبش گوش ميدم دلم ميخواد تا اخر عمر همينجور تو بغلش بمونم..........(خيلي دوست ميدالم نامزدي)

 

خيلي وقتا هم موقعي که تو بغل آقايي هستم يهو يکي از تو اتاق ميآد بيرون و من و نامزدي ازترس از جاميپريم و پقي ميزنيم زير خنده........

 

خدايا اين لحضه هاي شيرين رو از اين بنده هاي حقيرت نگير......

 

پ ن )) یکی با عنوان بینام اومده  کامنت گذاشته و گفته که نوشته های من بی مزه اس......آقا یا خانم محترم بنده از شما نخواستم که بیایین نوشته های منو بخونین.ازنظر خودم این چیزایی که اینجا نوشته میشه حرفای دله و هیچ دروغ و دغلی توش نیس . برام مهم نیس که کی ازنوشته هام خوشش میاد کی بدش میاد .من حتی اگه هیچ بازدید کنده ایی هم نداشته باشم برای دله خودم اینجا میام و ازخودم و خاطراتم مینویسم.البته از انتقاد ناراحت نمیشم اما از بی احترامی خیلی بدم میاد س خواهش میکنم دفعه ی دیگه اگه به یه وبلاگ دیگه سر زدی و خوشت نیومد لطفا به خودتون زحمت ندین و کامنت نذارین.

 ـ-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

این یه سری عکسای عشقولی

 

وای چه عکس زیبایی....

 

 

 

 



ارسال شده در: پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 :: 15:6 :: توسط : *خانوم گل*
سلام به برو بچه های وبلاگی عزیز...........

 

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟

خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟

سرحالین؟؟؟؟؟؟؟؟

کوکین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من که به لطف خدا هم خوبم ، هم خوشم ، هم سرحالم ، هم کوکم............................

 

اخه امروز خدا بارون رحمتش رو از صبح تا حالا داره رو سرمون مبارونه..........

خدایا میدونم که خودت هم میدونی وقتی بارون میباره خیلی بیشتراز روزای آفتابی حست میکنم و با یادتم ولی دوس دارم اینجا هم فریاد بزنم که خدااااااا خیلی دوستتتتتت دارم خیلی بیشتر از روزای دیگه به خاطر همه ی لطفهایی که در حقم کردی و میکنی.........

خدا جونم میدونم تو هم منه حقیر و دوس داری و در همه حال به فکرمی اگه غیر از این بود مطمئنا الان این بارون قشنگ نمیبارید................

خدا جون خیلی خوب و مهربونی ........ددددددددمت گررررررررم

خدا جونم ببخشید که اینقد راحت باهات حرف میزنم آخه دلم میهخواد اینجا که فقط و فقط ماله خودمه راحته راحت باشم و حسابی باهات حال کنم.........

شاید شماهایی که میایین و وبلاگ منو میخونین پیش خودت بگین این دختر پاک دیوونه شده............

آره عزیزان من دیوونه شدم ........... بدجورم دیوونه شدم ............میدونین چرا؟؟؟

براتون میگم : واسه اینکه امروز بعد از ماهها شایدم سالها نزدیکی خدارو به خودم حس کردم............

فکر نکنین اتفاق غیر منتظره یا فوق العاده ایی افتاده...نه هیچ اتفاقی نیوفتاده........(البته از نظر بقیه)......

از نظر خودم باریدن باران اونم یه ریزدر طول شبانه روز بزرگترین اتفاقه...... نمیدونم کی با این نظر من موافقه؟؟/ هرکی موافقه بیاد بگه.......

خوب دیگه برم سر وقت خاطراته امروزم.......

 

صبح تو آشپزخونه بودم که فاطی (خواهر محمد)صدام زد گفت بیا ببین چه بارونی میباره.......

وقتی اومدم تو حیاط دیدم .بعععععععععععله خدا امروز اینجور که معلومه میخواد حسابی به بنده هاش صفا بده........

بعد از صرف صبحونه زنگ زدم به نامزدی گفتم اگه وقت داری بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم.......نامزدی  اومد اما مثل همیشه قبول نکرد پیاده قدم بزنیم گفت بیا با ماشین منم مثل یه دخمل خوب و حرف گوش کن قبول کردم (البته بخاطراینکه حالم خراب نشه لج نکردم و باهاش رفتم آخه حیف این هوا نیس که بدقلقی کنم)

بعد از یکی دو ساعت گشتن تو شهر منو رسوند خونمون نامزدی هم رفت سر کار.......

تا ظهر ساعت سه که وقت آرایشگاه داشتم.

ساعت 3 محمد اومد دنبالم منو رسوند آرایشگا خودشم رفت....وای چند ساعت باید بشینم یه جا هی فک بزنم و فک زدن بقیه رو بشنوم....همیشه همینجور بودم از رفتن به آرایشگاه بیزارم ..درد و زجرش یه طرف علافی و بی حوصلگیش هم یه طرف دیگه.. البته شانس آوردم بخاطر بارونی بودن هوا آرایشگاه خلوت بود....بعد از دو ساعت علافی باز زنگ زدم به محمد اومد دنبالم از اونورم رفتیم بازار....

 

الان هم بعد محمد و داداش علی رفت بیرون بگردن بنده هم پشت کامپیوتر نشستم و این مطالب و میتایپم

 

خوووووووووب این هم از آپ امروز خانوم گل......

 

 

 

            مح_________________مدم دوس______________ت دار________________م

 

 

 

تا آپ بعدی........

 

 

 

خدا نگهدار همتون..........

 

 

 

بعدا نوشت : این آپ مربوط به دیروز بوده بنا به دلایلی دیروز نتونستم آپ کنم برای همین امروز براتون آپ کردم



ارسال شده در: سه شنبه هفدهم آذر 1388 :: 12:42 :: توسط : *خانوم گل*
دیروز از وقتی که چشاموباز کردم دلم بدجور شور میزد....

حس بدی داشتم...هی به خودم میگفتم آخه اول صبحی این دلشوره لعنتی دیگه چی ازجونم میخواد؟!!!

واسه اینکه آروم شم آهنگ گذاشتم باصدای آهنگ محمدهم بیدار شد یه ذره غرغر کرد و باز خوابید...

خلاصه اینکه این حس و حال مزخرف ولمونو نکرد تا ساعت ۱۱دیدم اینآقاخیال بیدار شدن نداره  مجبور شدم آروم صداش کنم اونم زود بیدار شد......

اون ساعت روز صبحونه خوردیم بعدش زنگ زدم داداشم بیاد دنبالم نیم ساعت بعد من خونمون بودم .......

فکر میکردم بیام خونمون آروم میشم و دلشوره دست از سرم برمیداره اما زهی خیال باطل!!!!!!!!!!!

مشغول گفتگو با خواهرم بودم که به خاطر یه مسئله جزیی باهم بحثمون شد(اولین پیامدهای اخلاق سگی امروز من)

تا موقع ناهار..... باز سر سفره به خاطر هیچ و وچ با بابا دعوام شد اونم جلو محمد(دومین پیامد)

محمدهم وقتی دید اعصابم به هم ریخته و دارم گریه میکنم دستمو گرفت و ماشینو برداشت و منو برد تو شهر گردوندミ★ミஜܓܨ شکلک و اسمایل ܓܨஜミ★ミحسابی عشقولی شدیم مثل اینا

یکی دوساعت دور زدیم و من اومدم خونه...محمد هم رفت گوشیمو بره توش برنامه بریزه.....

شب هم ساعت ۸ محمد اومد خونمون تا باهم بشینیم فیلم ببینیم..همینطورکه هله هوله میخوردیمفیلموهم نگاه میکردیم

بعد از اینکه فیلم تموم شد من و محمد مشغول حرف زدن بودیم که خیلی اتفاقی بحثمون حالتی دعوا گرفتミ★ミஜܓܨ شکلک و اسمایل ܓܨஜミ★ミ

وایییییی چع دعوایی شد؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! 

فکرنکنم بتونم تاآخرعمرم این دعواروفراموش کنم

هرچی محمد خواست از خونه بره من نذاشتم اخه با داشتن دلشوره ایی که ازصبح منو ول نکرده بود میترسیدم بره بلایی سر خودش بیاره

شما که این آقارو نمیشناسین ؟

وقتی عصبانی میشه هیشکی جلودارش نیست

خلاصه اینکه بعد از سه چهار ساعت بحث و جدل ساکت شدیم و آشتی کردیم

آخر شب هم حدود ساعت ۱۲ بود که خوابیدیم

قبلنا وقتی این ضربالمثل رو میگفتن(زن و شوهردعواکنن ابلهان باور کنن) باورنمیکردم میگفتم دعوای زن و شوهر هم مثل بقیه دعواهاست......

اما الان که بهش فکر میکنم یمبینم واقعا راست گفتن 

خوب اینم از دعوای مفصل حاج خانوم و شوشویی البته بعضی از حرفامونو سانسور کردم آخه زیاد جالب نبودن 

البته اینم بگم که هنوز یه جورایی حالم زیاد خوش نیست و دپرسم  احساس میکنم توهپروتم ミ★ミஜܓܨ شکلک و اسمایل ܓܨஜミ★ミفکرکنم دعوای دیشبی بدجوررو روحیم تاثیر گذاشتهミ★ミஜܓܨ شکلک و اسمایل ܓܨஜミ★ミ

 

این هم از آپ امروز 

 

تا بعد خدانگهدار همتون........... 

 



ارسال شده در: پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 :: 16:27 :: توسط : *خانوم گل*
سلام..........

 

امروز ازبس حالم کوکه اومدم یه چیزایی بنویسم و برم..........

فکرکنم ازبرکت این روز مقدسه(روزعرفه)که اینقد حالم خوبه.......

صبح وقتی باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم دیدم هوا خیلی خوب و ملسه خواستم بخوابم اما خوابم نبرد.

ساعتونگاه کردم دیدم ۱۱:۳۰ گفتم بلندشم ببینم بقیه کجان؟

همه روزه بودن و برای رفتن به نمازجمعه درحال تکاپو..به جز من که بی نهایت تنبل تشریف دارم.......

خلاصه زنگ زدم به محمد بهش گفتم موقع رفتن به خونتون بیا دنبال من چون تنهایی حوصلم سر میره

وقتی دخترخواهرم و خواهرشو رسوندیم به مراسم باهم رفتیم خونشون.....

وقتی مامانش وخالش رفتن دوتایی شروع کردیم به شستن ماشین اونم توهوای بارونی با بارش نم نم بارون.......

خلاصه بازم مثل همیشه بارون منو لبریز از عشق و احساس کرد........و.........

خلاصه ساعت ۴ سوار ماشین شدیم و رفتیم باهم یه دوری زدیم تا اینکه بابا زنگ زد به محمد و ازش خواست اونو ببره خونه ی بابابزرگ....

الان یه ۱۰ دقیقه ای میشه که اومدم و منتظر تماس خاله جونم تا باهم بریم باغ این یکی بابا بزرگم یش داییم اینا.................

 



ارسال شده در: جمعه ششم آذر 1388 :: 16:28 :: توسط : *خانوم گل*
امروز پنج شنبه ۲۸ آبان ۸۸

 

صبح وقتی چشامو باز کردم دیدم بوی بارون تو اتاق پیچیده.......

عجب حس و حالی داره وقتی هواابریه و بارون میباره.........

من که پرمیشم از احساس عاشقانه.........

همیشه همینجور بودم.....یادمه وقتی بچه بودم تا بارون میبارید میرفتم تو کوچه با بچه های همسایه از دم در تا ته کوچ میدویدم و شعر بارون میا نم نم....پشت خونه ی عمه ........عمه عروسی داره......مرغ و خروسی داره........

چه روزایی بودن اون روزا!!!!!!!!!!!

دلم لک زده برای یه لحظه بودن تو اون روزا......!!!!!!!!!!!!

کاش میشد فقط چند لحظه برگردم به اون وقتا .............. اما حیف.......!!!!!!!!!!!!!

دیشب با محمد رفتیم خونشون، شب رو اونجا موندم تا لنگ ظهر خوابیدم بعد هم بلند شدم تند تند شروع کردم به درست کردن ناهار تا ساعت ۲که محمد از سرکاراومد ........

موقع برگشتن منم میخواستم برگردم خونمون هرچی اصرار کردم پیاده بریم قبول نکرد گفت تا برسیم خیسه خیس میشیم.........

خیلی هوس کرده بودم توبارون با محمد قدم بزنم اما ................

خوب چیکار میشه کرد ..........مردا مرغشون فقط یه پا داره........نه کمتر............نه بیشتر!!!!!!!!!!

قبل از اینکه نامزدی کنم همیشه به خودم میگفتم وقتی به اوین که میخوام رسیدم هروقت بارون اومد میرم باهاش زیر بارون اونم بدون چتر قدم میزنم............

ما آدما قبل از اینکه به اون چیزی که میخواهیم برسیم هزارتا نقشه براش میکشیم وقتی رسیدیم و اون چیزایی که توتصورمون بوده صورت نمیگیره احساس دلزدگی از تموم علایقمون پیدا میکنیم........

کاش محمد قبول میکرد فقط یه دیقه بامن زیر  بارون قدم بزنه تا اینقد اعصابم بهم نریزی......

هرچند طفلک محمد حق داشت قبول نکنه چون هم دیرش شده بود هم اینکه بدنش به سرما حساسه و زود سرما میخوره........برعکس من که تو قطب هم که باشم بازم سرما نمیخورمووووووووووو

نمیدونم چرا بی مقدمه شروع کردم به پست دادن آخه اصلا قصدنداشتم بیام آپ کنم........

ولی با اینکار یه خورده آروم شدم ..........

الان هم برم تنهایی زیر بارون قدم بزنم و با خدا به قول معروف عشق بازی کنم...........

هیچ وقت این جمله تو فیلم اغماء یادم نمیره.

الیاس به دکتر طاها گفت وقتی بارون میباره خدا داره با بنده هاش عشق بازی میکنه................

این دفعه دیگه جدی جدی رفتم



ارسال شده در: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 :: 16:51 :: توسط : *خانوم گل*

سلاممممممممممممممم

اینجا دفتر خاطراته روزانه ی خانوم گله

خوش اومدین به وبلاگ مجلل من(شوخی)

خوب همین کافیه

دوستدار همه ی وبلاگیهای عزیز..

خانوم گل